زين العابدين شيروانى
39
بستان السياحه ( فارسي )
مردى بود صالح و زاهد و متورع و در آنجا بسر بردى و حاكم رى ابو مسلم رازى بواسطهء مخالفت مذهب با او عداوت ورزيدى و او از آن راه زحمت و آزار بسيار كشيدى چون موفق نشابورى از علماء اهل سنّت و جماعت بود والد حسن جهة دفع مظنّهء سيّدنا را از رى به نشابور آورده بمجلس امام موفق به استفاده مشغول كردانيد و خود در زاويه قناعت نشسته به عبادت معبود شاغل كرديد و كاهى سخنان بلندتر از ادراك عوام از وى بظهور مىرسيد جاهلان آن را بكلام اصحاب اعتزال و الحاد نسبت دادندى و زبان لعن و طعن بوالد سيّدنا كشادندى سيّدنا حسن با نظام الملك طوسى كه آن نيز حسن نام دارد با عمر خيام نشابورى همدرس بود و در خدمت امام موفق طلب علم مىنمود كويا سيّدنا از پدر خود شنيده بود كه نظام الملك به درجهء بلند خواهد رسيد و درجهء او ارجمند خواهد كرديد لاجرم سيّدنا بنظام الملك كفت كه هركس از ما به مرتبه دولت رسد و شوكت او را ميسّر كردد در ميان هر سه علىالسّويّه مشترك شود بدين موجب عهد كردند و پيمان آوردند چون خواجه وزارت البارسلان يافت به حكم وعده عمر خيام خدمت خواجه شتافت خواجهء نظام الملك بعضى از قراى نشابور را باقطاع وى داده عمر منزوى كرديد و به كسب كمال و نشر علوم و فضائل كوشيد سيّدنا انتظار كشيدى كه خواجه او را بخواند و بوعده عمل نموده به مقصد رساند چون اين معنى صورت نسبت سيّدنا نيز خدمت خواجه نهپيوست تا دولت البارسلان دركذشت و نوبت سلطان ملكشاه سلجوقى كشت سيّدنا در نشابور بحضور خواجه رسيد امّا بر آنچه عهد رفته بود بخاطر نرسانيد سيّدنا با نظام الملك كفت تو از اهل تحقيق و از اصحاب طريقى مىدانى كه دنيا فانى است و هزار او يك و بسيار او اندكست روا نباشد كه بجهة جاه و منصب دنيا عهد را نقض سازى و خود را در چاه ويل يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ * اندازى نظم دست وفا در كمر عهد كن * تا نشوى عهدشكن جهد كن خواجه ناچار او را بمجلس سلطان ملكشاه درآورد و مقدارى از وفور كياست و فضيلت او تقرير كرد و نيز بعرض سلطان رسانيد كه سد و كربز و صاحب طيش است اعتماد را نشايد و بر سخنان او اعتقاد و اعتماد كردن نبايد چون سيّدنا مردى دانا و بر عواقب امور بينا و بر كارهاى بزرك توانا بود بنا بر ديانت و تدبيرى كه داشت در اندك فرصتى در مزاج سلطان تصرف نمود و بسى در امور خطيره و مهمّات عظيمه بنياد را سلطان بر سخن سيّدنا نهاد و ابواب امورات كليّه ملكى و مالى را بر روى روزكار او بكشاد چون سلطان دانست كه نظام الملك در حق سيّدنا آنچه كفته محض افتراست و مطلب خواجه از آن سخنان تقبيح سيّدناست ازين جهت و جهات ديكر سلطان را از ممرّ خواجه اندك غبار بر حاشيه ضمير نشست و خاطر دريا مقاطر پادشاه عالمپناه از حركت خواجه اندك بخست روزى سلطان از خواجه سؤال فرمود كه به چند كاه دفترى منقح توان نمود كه محتوى باشد بر جمع و خرج بلاد مواجهه جواب داد كه در دو سال بينا و تنقيح او توان نهاد سلطان فرمود كه دير شود و از ديرى خاطر ملول كردد سيّدنا بعرض رسانيد كه در مدّت چهل روز منقح خواهم كردانيد مشروط بر آنكه در مدّت مذكوره نويسندكان سركار در نزد من باشند سلطان را اين سخن بهغايت مستحسن افتاد سيّدنا بموجب وعده دفترى مشتمل بر جمع و خرج ممالك محروسه در غايت خوبى ترتيب داد خواجه از اين خبر به نهايت بدحال و مضطرّ كرديد و قلق و اضطرابش بهغايت رسيد خواجه را غلامى بود كه با خادم سيّدنا دوستى داشتى و رقم محبّت ملازم سيّدنا را بر لوح ضمير خود نكاشتى به اشاره خواجه غلام خادم سيّدنا را به مبلغ هزار دينار زر فريب داده كه دفتر را بر هم زده ابتر ساخت و بقولى خود خواجه در وقتى كه سيّدنا در بيرون باركاه دفتر در دست داشت از سيّدنا كرفته بر هم زده از ترتيب انداخت چنان كه سيّدنا نفهميد تا آنكه به خدمت سلطان رسيد و در وقت عرض دفتر را ابتر ديد و به تنظيم دفتر مشغول كرديد و بر هم نهاد سلطان تعجيل نمود و سيّدنا جواب نتوانست داد لاجرم هان و هون كفت سلطان از طول مكث برآشفت و فرمود موجب تعلّل چيست و مانع آن كيست جواب مطابق سؤال نشنيد شهريار متغيّر كرديد خواجه فرصت يافته عرض نمود امرى كه ترتيب او در دو سال خواهد بود جاهلى كه دعوى نمايد كه در چهل روز آن مهمّ را كفايت كند جواب او را پادشاه عالم جز هان و هون نخواهد شنيد سابقا بنده بعرض سلطان رسانيده بود كه در طبيعت